کلاسی برای بچه های خلاق

مطالب و ایده های نو آموزشی

جشن تكلیف
   

                              

سبا كوچولو یك بابابزرگ مهربون داشت كه اكثر اوقات را به مناجات با خدا مشغول بود.

سبا نماز خواندن را خیلی دوست داشت و هر وقت بابابزرگ را در حال نماز خواندن می‌دید، می‌دوید و جانماز مادرش را برمی‌داشت و روی زمین پهن می‌كرد و پشت سر بابابزرگش می‌ایستاد و كارهایی را كه باباجونش درحال نماز خواندن انجام می داد مو به مو اجرا می‌كرد و بعد وقتی نمازش تمام می‌شد جانماز را همان جا رها می‌كرد و می‌رفت و مامانش از این كار سبا فوق‌العاده عصبانی می‌شد.

سبا چند روز دیگه تولدش بود و به سن 9 سالگی می‌رسید. یك روز خانم ناظم در مدرسه برای بچه‌ها صحبت می‌كرد و به آن ها گفت: بچه‌های عزیز، دخترهای خوب من، شما دیگه بزرگ شدید و همه تون امسال به سن تكلیف می‌رسید و ما می‌خواهیم برای شما جشن تكلیف بگیریم.

سبا دستش را بالا گرفت و از خانم ناظم سوال كرد: ببخشید خانم ناظم، اجازه... جشن تكلیف یعنی چی؟

خانم ناظم گفت: جشن تكلیف یكی از جشن‌های بسیار بزرگ مذهبی ما مسلمانان است كه مخصوص شما كودكان می‌باشد. كه از این سن وظایف دینی شما تازه شروع می‌شود.

سبا تمام روز به این جشن فكر می‌كرد و با خودش می‌گفت: یعنی باید چه كارهایی انجام بدهم ؟

و رفت پیش بابابزرگ مهربانش و از او پرسید: بابابزرگ شما می‌دونید كه من به سن تكلیف رسیدم. بابابزرگ گفت: بله دخترم، جشن تكلیفت كی هست؟

سبا: پس شما می‌دونید كه مدرسه می‌خواهد برامون جشن تكلیف بگیره.
بابابزرگ: بله.

هر بچه‌ای كه به سن تكلیف می‌رسه برایش جشن می‌گیرند.
سبا: بابابزرگ هر كسی كه به سن تكلیف می‌رسه باید چه كارهایی انجام
بده؟

بابابزرگ: سباجان یعنی تو دیگه یك خانم بزرگ شدی و از حالا به بعد همه كارها و اعمالت باید مثل یك خانم بزرگ باشه.

حتماً باید حجابت رو حفظ كنی و نماز خواندن از این سن به تو واجب است و باید همیشه، اول وقت نمازت را بخوانی و وظایف دینی‌ات را كاملا ًانجام دهی. سجاده‌ات را پهن كرده و مثل بزرگ‌ترها با خدای مهربان صحبت كنی و همیشه شكرگزار باشی. از حالا به بعد تو دیگه می‌توانی روزه كامل هم بگیری و عبادت خدا را به جا بیاوری.

در این موقع مامان سبا از راه رسید و كنار بابابزرگ و سبا نشست و از صحبت‌های آن ها متوجه جشن تكلیف سبا شد. و رفت سجاده و چادر و مقنعه‌ای كه از قبل برای سبا آماده كرده بود را آورد و روی پای سبا گذاشت و گفت: بفرمایید دختر قشنگم...

این كادو مال توست و اما یادت باشه یكی از كارهایی كه اهمیت زیادی داره این است كه وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، باید اول با احترام سجاده‌ات را رو به قبله پهن كنی و بعد از پایان نماز، چادر و مقنعه را مرتب و منظم تا كرده و داخل سجاده قرار دهی و این كار احترام گذاشتن به عبادتت است
برگرفته از سایت کانون گفتگوی قرآنی Abu


برچسب‌ها: داستان های کوتاه برای کودکان, داستان های قرآنی, آموزش مفاهیم دینی به کودکان, داستان های کودکانه

[ شنبه 1391/12/05 ] [ 10:35 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

خدا و حرف های من

     

ه مادرم گفتم: «فکر می کنم خدا به حرف های من گوش نمی دهد.» مادرم خندید و پرسید: «از کجا می دانی گوش نمی دهد؟» گفتم: «هر چه دعا می کنم و آرزوهایم را می گویم، خدا به حرفم گوش نمی دهد.

مادرم گفت: «خدا همیشه به حرف هایت گوش می دهد، اما تو فراموش می کنی.» پرسیدم:«چی را فراموش می کنم؟»

مادرم
گفت: «تو آرزو کردی که حال پدربزرگ خوب شود، پدربزرگ خوب شد. آرزو کردی با ماشین دایی عباس به مسافرت برویم، رفتیم. آرزو کردی کفش کتانی سفید داشته باشی، حالا داری. هیچ وقت نگو خدا به حرف هایم گوش نمی دهد.
خدا همه ی آرزوهایت را می داند، دعاهایت را می شنود و هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کند. اما تو خودت آرزوهایت را فراموش می کنی.»

گفتم: «یک بار هم آرزو کردم مادربزرگ شب خانه ی ما بماند، او هم ماند.» مادرم مرا بوسید و گفت: «دیدی؟! حالا خوشحال باش و برای همه ی چیزهایی که داری خدا را شکر کن. آرزوهایت را به او بگو و صبر کن تا بر آورده شوند!»

مادرم درست می گوید، خدا همیشه به حرف های من گوش می کند. او مهربان است و مرا خیلی دوست دارد.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه برای کودکان, داستان های قرآنی, آموزش مفاهیم دینی به کودکان, داستان های کودکانه

[ پنجشنبه 1391/11/05 ] [ 10:31 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

مثل حضرت زهرا (س)

[ جمعه 1391/05/20 ] [ 0:36 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

احترام به پدربزرگ
  

                       

پدرم می خواست برای پدربزرگ کفش بخرد.

مادرم اجازه داد که من هم همراه آن ها بروم. من و پدرم، کفش هایمان را پوشیدیم و جلوی در ایستادیم. اما پدربزرگ هنوز آماده نبود.

گفتم: «پدر! بیا برویم بیرون، پدربزرگ خودش می آید.» پدرم گفت: «این کار درست نیست. ما صبر می کنیم تا پدربزرگ هم بیاید.

پدربزرگ از همه ی ما بزرگ تر هستند. زودتر رفتن ما بی احترامی به اوست.»

پدرم گفت: «یک روز شخصی به همراه پدرش به دیدن امام رفته بودند. او زودتر از پدر وارد اتاق شد.

امام از این رفتار او خیلی ناراحت شدند و گفتند: «این آقا پدر شما هستند، چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید؟» آن شخص از کاری که کرده بود خیلی خجالت کشید...»

همین موقع پدربزرگ گفت: «من آماده ام برویم.» پدرم در را باز کرد و گفت: «بفرمایید پدرجان!» پدربزرگ برای پدرم دعا کرد و از در بیرون رفت.

بعد پدرم به من گفت: «برو جانم!» گفتم: «نه! شما پدر من هستید من جلوتر از شما نمی روم!»

پدرم مرا بوسید، بغل گرفت و گفت: «و تو عزیز دل من هستی!»

بعد هر دو با هم از در بیرون رفتیم.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه برای کودکان, داستان های قرآنی, آموزش مفاهیم دینی به کودکان, داستان های کودکانه

[ شنبه 1390/09/05 ] [ 10:25 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

اشتباه علی ‌كوچولو

[ جمعه 1390/08/20 ] [ 0:25 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

مهربان باش، مثل خدا

                             

وقتی قرآن خواندن پدربزرگ تمام می‌شود من قرآن را از او می‌گیرم، آن را می‌بوسم و سرجایش می‌گذارم. من این کار را خیلی دوست دارم. پدربزرگ و من همیشه با دست‌های تمیز قرآن را به دست می‌گیریم.

یک روز بعد از اینکه پدربزرگ قرآن خواند، آن را به من داد تا سرجایش بگذارم. حسین با توپ توی اتاق آمد و مرا دید که قرآن را می‌بوسم. توپ را روی زمین انداخت و خواست قرآن را از من بگیرد.

من گفتم: با دست‌های کثیف نباید به قرآن دست بزنی. اما حسین شروع کرد به گریه کردن. بعد با دست کثیف اشک‌هایش را پاک کرد. حالا صورتش هم چرک و کثیف شده بود. حسین گریه می‌کرد و می‌خواست که قرآن را به او بدهم. پدربزرگ به اتاق آمد و گفت: چی شده؟

گفتم: حسین می‌خواست با دست‌های کثیف و نشسته قرآن را بگیرد، من هم به او ندادم.

پدربزرگ حسین را بغل گرفت و او را به دست‌شویی برد. دست و صورتش را با آب صابون شست. بعد به اتاق آمد و گفت: حالا که دست و صورتش را شسته قرآن را به او بده.

من قرآن را به حسین دادم. او فقط قرآن را بوسید و خندید.


پدربزرگ
به سر من دست کشید و گفت: خدا خیلی مهربان است. تو هم باید مهربان باشی.

من حسین را بوسیدم و دوتایی با هم قرآن را سرجایش گذاشتیم.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه برای کودکان, داستان های قرآنی, آموزش مفاهیم دینی به کودکان, داستان های کودکانه

[ پنجشنبه 1390/07/21 ] [ 10:52 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

هر جا که مهربانی باشد خانه‏ ی خداست
          

دیروز، پدربزرگ و مادربزرگ به مکه رفتند.

من و مادر و پدر و مبین به فرودگاه رفتیم. من دلم می‏خواست با آنها به
مکه بروم و خانه‏ی خدا را ببینم.

گفتم: «کاش من و مبین را هم می‏بردید تا خانه ‏ی خدا را ببینیم.» مادربزرگ من و مبین را بوسید و گفت: «بزرگ‏تر که بشوید می‏روید. اما یادتان باشد که همه جا خانه‏ی خداست.

هر جا که مهربانی باشد، خوبی و دوستی باشد، آنجا پر از فرشته
می‏شود. آنجا خانه ‏ی خدا می‏شود.»

مادربزرگ و پدربزرگ رفتند و من دعا کردم. دعا کردم که یک روز به
مکه بروم و خانه‏ی خدا را ببینم. آن روز مبین را هم با خودم می‏برم.

برگرفته از سایت کانون گفتگوی قرآنی Abu


برچسب‌ها: داستان های کوتاه برای کودکان, داستان های قرآنی, آموزش مفاهیم دینی به کودکان, داستان های مصور کودکانه

[ یکشنبه 1390/06/20 ] [ 0:13 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

شکر یعنی تشکر


                      


امروز باران آمد، برگ‏ها خیس شدند. زمین خیس شد و باغچه‏ی جلوی خانه‏ی ما هم پر از آب شد.

مادرم گفت: «خدا را شکر.» پرسیدم: «باران خوب است؟» مادرم گفت: «باران خیلی خوب است.

وقتی باران می‏بارد، درخت‏ها و گل‏ها تشنه نمی‏مانند. زمین زیبا می‏شود و پرندها از شادی آواز می‏خوانند.»

دو تا کلاغ روی شاخه‏ی درخت نشسته بودند و قارقار می‏کردند. مادرم گفت: «نگاه کن! حتی کلاغ

مادرم گفت: «باران هدیه‏ ی خداوند است. شکر کردن خدا، یعنی تشکر از او.

تشکر برای باران، برای درخت، برای آسمان و برای همه‏‏ ی چیزهایی که آفریده است.» آن روز من هم مثل مادرم خدا را شکر کردم.

خدا خوشحال بود و وقتی خدا خوشحال است انگار همه چیز قشنگ‏تر است.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه برای کودکان, داستان های قرآنی, آموزش مفاهیم دینی به کودکان, داستان های کودکانه

[ شنبه 1390/06/05 ] [ 10:48 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]

مادر فرشته ای برای کودک

[ دوشنبه 1390/04/20 ] [ 0:30 ] [ رحمان نژاد ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس جدید ،